وقتی میخواستم بخوابم، سنگفرش سفید اتاقم به من فحش میداد! من بوی باروت را دوست داشتم و امروز حتی دفتر نقاشی هم ندارم که رویاهایم را رنگ کنم!
رنگ کن مرا! بی رنگی ِ چندش بارم را نمیبینی مگر؟
بوی متعفن ارضای مرد می آید! و دیوارها حاصل همخوابگی های دو دیوانه اند که در روز روشن شمع روشن میکردند!
روز بخیر دوشیزه!
مرد همسایه از کنارم میگذرد، من میدوم با چشمهای بسته، انگار آنسوتر کسی دلش برای من پر پر میزند! کوچه که تمام میشود خواب از سرم میپرد!
کسی مرا دوشیزه صدا کرد؟
نیمکت ِ خالی پارک! جای من خالیست! جای تو؟ تو که هنوز به دنیا نیامدی!
دیوانه شده ام انگار! دیوانه جد و آبادت است بی پدر مادر! این را کلاغ مادر قحبه ی پدر جاکش ِ زیر باران مانده میگوید! کدام را؟
نمیدانم!
اجاق فلسفه ی کورم خاموش شده است!
و من قفسه های کتاب را زیر و رو میکنم! به دنبال کلامی میگردم برای روشن کردن شهوت چشمهایم!
آی!
هوار هوار!
مرده شور ِ این همه آب را ببرند که در دهانم جمع شده! دلم تف کردن میخواهد! دهان تو را میخواهد، و شکلات تلخ هم دلم میخواهد!
یادش بخیر! آنروزها که هنوز عادت ماهیانه ی مزخرف به سراغم نمیامد، به سوپورهای خسته ی محله مان که دنبال ماهیانه شان میامدند میخندیدم! حالا دلم میسوزد برایشان، برای روسپی ها هم دلم تنگ میشود! و برای پسرهایی که از سر ِ سر رفتن ِ حشرشان جلق میزنند! چه انسانهای متفکر خود ساخته ی قابل تحسینی!
شاید من امشب وان حمامم را پر از خون ِ قاعدگی کنم، و چشمهایم را ببندم، و تصور کنم تو را و بکارت دست نخورده ی مژه های هرزه ات را! باید تو را درید ملعون!
به من نگاه کن! میخواهم چشمهای پر از هوست را به دیوار زیر ِ لباسهایم بدوزم و دعوتت کنم برای عصرانه ی فردا، و آنقدر دل و جگر ِ جنازه های جذامی را به خوردت بدهم که مثل سگ، ستایشم کنی!
خدا را دیشب در تابوت گذاشتند!
فقط بنشین و گریه کن، از دست ِ لجن هایی مثل ما، کاری ساخته نیست!
هوا که سردتر میشود، خانه ی تو دور تر میشود!
من تنم یخ میزند، یاد آغوش تو وسوسه ام میکند! راه میروم، یک عالمه! آنسوی شهر، خیابان چندم، بن بست اول، طبقه ی اول، اتاق اول و تو ... شاید عشق آخر!
به ساعت که نگاه میکنم ،احساس فاحشگی نمیکنم! ساعت، ساعت هرزگی نیست! دقیقه ها حکایت از احساس بی پایان من دارند!
بازی ِ آتش! تن داغ تو، کنار شومینه، یک فنجان چای ِ داغ تر! و انجماد رویاهای من...
لعنت به ما که حرفی برای گفتن نداریم! لعنت به تو که فقط به دنبال کشف طعم تازه ای در تن من میگردی، و لعنت به من که برای دوست داشتنت تقلا میزنم!
دخترانگی ِ معصومم در میان انگشتان دست تو به بازی گرفته میشود! منتظرم هنوز، برای شنیدن یک کلمه! نمیگویی!
مهربانی ات چه زود گذر است، و تمام میشود، دقیقه های برفی ِ اندامت! میخندی، میگویی زیباتر از لحظه ی آمدنم شده ام! میخندم، خیلی تلخ! یک خداحافظ ساده!
تو، و بعد از تو.... تنهایی ِ چسبناک خیابانهای تهران!
کوله پشتی ام سنگین شده، حقارت ِ چندش باری را به دوش میکشم! و از میان مردم که میگذرم، احساس میکنم حرامزاده ها ، بویشان با بقیه متفاوت است!
مثل دیوانه ها با خودم حرف میزنم، هر کس چیزی میگوید، من هنوز بوی تورا در مشام دارم.و شاید فراموش نشوی هرگز!
حاصل با هم بودنمان چه بود؟ تنها یک مشت دستمال کاغذی ِ مچاله شده، خستگی ِ تو و مُردن ِ من!
آه!
ازین همه درد ِ دل! و این حکایت بی پایان ِ مصیبت بار!
باز هم راه میروم! خیابانها کش می آیند و من به یاد میاورم عروسک ِ مو شرابی ِ روزهای کودکی ام را! که اسمش ستاره بود و امروز ته انبار ِ خانه مان حتماً خاموش شده است!
میروم که پیدایش کنم، برایش حرف بزنم و گریه کنم! تنها ستاره ی کودکی ِ من، پاک بودنم را به یاد دارد، میخواهم برایش بگویم چقدر تاریک شده ام! میخواهم برایش بگویم امروز چند تار موی بلند و سیاهم را در اتاق خواب ِ پسری جا گذاشته ام که مردمک چشمهایش عسلی بود!
شاید اینبار آرزوی کودکی هایم بر آورده شود و ستاره با من حرف بزند! آرامم کند و شاید مرا به آسمان ببرد!
هیچ کس نمیداند!
برای پیدا کردن خودم شاید، تو را فراموش کنم...
هنوز اشک ها از همون خواب لعنتی رو چشامه
هنوز ضربان قلبم تو دهنمه!
شاتالاق!
دستم به سرم می کشم
قرمزه!
از ته دل قه قهه می زنم
....!
چقدر کثیف بودی ! حتی تو خوابم!
نیمه شب است و من هنوز مثل سگی زخمی زوزه می کشم و خوابم نمی برد
داغم...داغ تر از تمام دخترکانی که شبهای جمعه لنگهایشان رو به آسمانی بلند می شود
که خدای سجاده های آب کشیده اش روی دوازدهمین طاق، با حور و غلمان گرگم به هوا بازی می کند!
با توام سیب سرخ دستهای چلاق!
بیداری؟
بیا همین یک بار را برویم زیر صفر مطلق تمام دماسنج های جیوه ای،خواب اهرام مصر و
مارمولک های بی دم ببینیم!
یا مثلا برویم روی خانه ی خدا به جای اسماعیل و این سنگ سوخته،آفتاب عرب بگیریم!
شعرم نمی آید...
انگار از هم خوابگی خوک همسایه طبقه ی بالا آنفولانزای نوع ای گرفته ام
و این واژه های عاصی...مثل مورچه های سیاه پنیر کپک زده گوشه ی آشپزخانه روی زبانم رژه می روند
و گاهی می چپند توی سوراخ سنبه های دندانهای کرم خورده ام و هوایی ام می کنند!
با تو ام سیب سرخ دستهای چلاق!
بیداری؟
بیا همین یک بار را برویم توی حیاط پشتی خانه مان برایت هزار هزار بار چرخ بزنم و به جای تمام
رقاصه های روسپی شهر نوک انگشتهای یخ زده ات را گاز بگیرم!
فقط از حفره های خالی چشمهایم نترس...
بنزین لیتری خدا تومان هیزم های خیس جهنم را هم خاکستر می کند
من که جز همین پیراهن سپید و پاره چیزی نبوده ام!
در سرما نشسته ام زیر درخت بید مجنون و بلا نسبت ِدرخت، مث سگ میلرزم! پرنده نشسته است بالای سرم، هر آن منتظرم بریند به هیکلم ولی پرنده فقط یک چیز میگوید: " خانم شما خیلی مزخرف هستید!"
به این فکر میکنم که چرا همه فکر میکنند تو مرا گول زده ای و حال کرده ای؟
دفتر یادداشتم را از کوله پشتی ام بیرون میکشم، به دستهایم ها میکنم که گرم شوند و شروع میکنم به کشیدن عکس تو! حرفی برای نوشتن ندارم! باید بِکشم! سیگار را ترک کرده ام، حوصله ی درد را هم ندارم، بگذار همان عکس تو را بکشم!
وقتی تمام میشود به پرنده نشانش میدهم، پرنده فقط میگوید: " خانم شما خیلی مزخرف هستید!"
تو که مرا گول نزدی!
اگر من لبهایم را با رژ حجم دهنده 3 برابر نمی کردم و به قول خودت چشمهایم را آنقدر وحشی نمیکردم و لباسهای چسبان نمیپوشیدم و الکی هی جلویت دولّا راست نمیشدم که تو دلت نمیخواست مزه ی مرا هم امتحان کنی!
اصلاً من مخصوصاً انقدر لبهایم را نزدیک دهانت آوردم که چشمهایت را ببندی و مرا در آغوش بگیری! وقتی با تمام مردانگی ات مرا بوسیدی و احساس کردم گول خوردی از خوشحالی داشتم بال در میاوردم!
وقتی من تو را میخواستم، وقتی تو در لحظه اسیر ِ من بودی، وقتی گرمای تنهایمان دلیلی میشد برای صرفه جویی در مصرف انرژی ِ گرمایی، کجای دنیا باید در جستجوی اخلاقیات میگشتیم!
چرا من باید نگران دلواپسی پدر و مادر و جدّ و آبادم میشدم!؟
این فکرها که از سرم میگذرند خنده ی بی رمقی روی لبهایم میماسد.صدای پرنده به گوشم میرسد:
" خانم شما خیلی مزخرف هستید!"
نمیتوانم فراموشت کنم، آخر من فقط برای تو اینهمه خودم را جِر میدادم، تو با همه فرق داشتی، انقدر محتاط و احمق بودی که من هنوز بوی گندِ باکرگی ام را با خود این ور و آن ور میکشم و دلم میسوزد که چرا نیستی تا دوباره گولت بزنم!
تو خیلی خوب بودی، خیلی! فقط یک عیب داشتی که باعث شد برای همیشه جدا شویم از هم! نفس کم داشتی!
اگر قبل ازینکه گول بخوری میگفتی که نمیتوانی از راه بینی ات نفس بکشی بوسه ی آخر را آنقدر کشدار نمیکردم که نفست بند برود و بمیری!
بغضم میگیرد! با حرص به ته مانده ی ساندویچی که در دست دارم گاز میزنم و خرده های نانش را سمت پرنده می اندازم!
پرنده فقط یک چیز میگوید: "خانم شما خیلی مزخرف هستید!"